تبليغاتX
تنها ترین تنها در این تنهاییم

تنها ترین تنها در این تنهاییم
تنها ترین تنها در این تنهاییم تنها نه تنهایم در این تنهاییم
لینک دوستان
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.

..: قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 0:4 ] [ mahdi ]
دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند،

در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی

که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری

به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که

خلبان‌ها وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی

مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به

سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز،

اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند

کمربندهای خود را ببندند.

 
زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع
 
شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند
 
این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی
 
بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع
 
به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه
 
بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما
 
با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار
 
دارد، می‌رود.
 
 
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن
 
به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به
 
جیغ و فریاد کردند. در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین
 
برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی
 
بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
 
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری
 
گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه
 
دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و ما نمیفهمیم کی باید از
 
زمین بلند شد،اون‌وقت کار همه‌مون تمومه !!!
[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 12:37 ] [ mahdi ]

ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد.

 در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت

که او می توانست هر

کدام را که می خواهد انتخاب کند.

 فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای

تهیه کفش دلخواهش داشته باشد ملا یکی یکی کفش ها را

امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت

هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد.

 بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فرشنده با صبر

و حوصله ی هر چه تمام به کار خود ادامه می داد.

ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی

یک جفت کفش زیبا شد. آنها

را پوشید. دید کفش ها درست اندازه ی پایش هستند.

 چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس

رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این

کفشها را بخرد.

از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟

فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند.

ملاگفت: چه طور چنین چیزی ممکن است. مرا مسخره می کنی؟

فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون

کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی
 


نکته : این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست. همیشه نگاه مان

به دنیای

بیرون است. ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست وجو

می کنیم.

خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم. فکر می کنیم مرغ

همسایه غاز است

خودکم بینی و اغلب خودنابینی باعث می شود که انسان خویشتن

را به حساب نیاورد و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشد.

 

[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 17:11 ] [ mahdi ]
مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.

«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»



«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»

«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» ...



«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»


«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»



«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟» .

[ پنجشنبه 17 فروردین1391 ] [ 16:44 ] [ mahdi ]
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می كرد كه وزیری داشت .

وزیر همواره میگفت: هراتفاقی كه رخ میدهد به صلاح ماست .



روزی پادشاه برای پوست كندن میوه كارد تیزی طلب كرد اما در حین بریدن



میوه انگشتش را برید، وزیر كه در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام

چیزهایی كه رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !



پادشاه از این سخن وزیربرآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده

خاطر شد و دستور زندانی كردن وزیر را داد



...

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شكار به نزدیكی جنگلی

رفتند.


پادشاه در حالی كه مشغول اسب سواری بود راه را گم كرد و وارد

جنگل انبوهی شد و

از ملازمان خود دور افتاد،در حالی كه پادشاه به دنبال راه بازگشت

بود به

محل سكونت قبیله ای رسیدكه مردم آن در حال تدارك مراسم

قربانی برای

خدایانشان بودند،

زمانی كه مردم پادشاهخوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا

تصور كردند وی

بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست
!!!
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بكشند،

اما ناگهان یكی از مردان قبیله فریاد كشید : چگونه میتوانید این مرد را

برای قربانی كردن انتخاب كنید در حالی كه وی بدنی ناقص دارد، به

انگشت او

نگاه كنید
!!!
به همین دلیل وی را قربانی نكردند و آزاد شد .


پادشاه كه به قصر رسید وزیر را فراخواند وگفت:اكنون فهمیدم منظور تو از

اینكه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه بوده زیرا

بریده شدن

انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به

زندان افتادی

این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!

وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان

نمیافتادممانند

همیشه در جنگل به همراه شما بودم درآنجا زمانی كه شما را

قربانی نكردند

مردم قبیله مرا برای قربانی كردن انتخاب میكردند،

بنابراین میبینید كه حبس شدن نیز برای من مفیدبود

!!!


ایمان قوی داشته باشید و
در مشکل صبر و استقامت داشته باشید

که پایان شب سیه سپید است ...

 

[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 11:23 ] [ mahdi ]
درباره وبلاگ

سلام

اینکه مردم نشناسند تو را عیبی نیست

غربت آن است که یاران ببرندت از یاد


اگه دوست داری به پروفایلم سر بزن
در ضمن نظر یادتون نره و
تنهایان را تنهاتر نگذارید
لینک های مفید